شمارهٔ ۲۹۶
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که: نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان هم گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچهوار دل تنگم از فراق
دلتنگم، آن چنان، که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.