راز سخن

شمارهٔ ۶۵

این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست

این همه لاله، که سر بر زده از خاک منست
پارهای جگر سوخته چاک منست
درد عشاق ز درمان کسی به نشود
خاصه دردی، که نصیب دل غمناک منست
استخوانهای من از خاک درش بردارید
باغ فردوس چه جای خس و خاشاک منست؟
همه کس را بجمالش نظری هست ولی
لایق چهره پاکش نظر پاک منست
باغبان، چند کند پیش من آزادی سرو؟
سرو آزاد غلام بت چالاک منست
دی شنیدم که: یکی خون مسلمان میریخت
اگر اینست، همان کافر بی باک منست
دوستان، گر سر درمان هلالی دارید
شربت زهر بیارید، که تریاک منست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.