راز سخن

شمارهٔ ۱۱۱

به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارم

به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارم
برو از سر من ای سر که هوای سر ندارم
همه خون خورم که این غم به دلی دگر کند جا
به جز این غم ایمن الله که غم دگر ندارم
صنم شکر فروشم به دهان نهفته شکر
همه گویدم به تلخی که برو شکر ندارم
سحری‌ست هر شبی را ز قفا بلی دریغا
که من از فراقت امشب دگر آن سحر ندارم
صنما ز کوه نازت پر کاه شد تن من
قدری ز ناز کم کن که دگر کمر ندارم
ز نظاره‌های دلکش به طمع نیفتی ای دل
که امید خیر و خوبی من از این نظر ندارم
سزد ار ز دست جورت ز جگر فغان برآرم
بر شه ولی دریغا که من آن جگر ندارم
چو ز کعبه جمال تو به مدعا رسیدم
به نیاز نذر کردم که دل از تو برندارم
نه که عهد بوستانم ز نظر برفته نیرّ
ز قفس ملولم اما چه کنم که پر ندارم
خر شیخ در تک و دو بر هر خس از پی جو
منم آنکه بارِ خسرو ، نکشم که خر ندارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.