شمارهٔ ۵۴
ترک چشمت چو کمین از پی نخجیر کند
ترک چشمت چو کمین از پی نخجیر کند
شیوۀ هر نگهش کار دو صد تیر کند
دل سودازده را چاره ز زنجیر گذشت
تا دگر حلقۀ زلف تو چه تدبیر کند
پرده بردار که از شعشعۀ طلعت تو
کس برویت نتواند نظری سیر کند
آنچه شیران قوی پنجه به نخجیر نکرد
آهو وش چشمِ خطاکارِ تو ، با شیر کند
نادراز دست تو جانی بسلامت برود
حشم زلف تو زیندست که شبگیر کند
وقت آنست که طبل لمن الملک زند
چشم ات ، اینکار که در شیوهٔ تسخیر کند
دل بصد عشوه کند صید ندارد نگهش
نیرّ اینحالت طفلانه مرا پیر کند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.