راز سخن

شمارهٔ ۱۸۸

توئی جان و توئی جانانه دل

توئی جان و توئی جانانه دل
توئی ساکن میان خانه دل
منور باشد ای ساقی مدامم
زعکس طلعتت پیمانه دل
دمی از غلغل مینای وصلت
تهی هرگز نشد خمخانه دل
چنان شمع رخت دردل برافروخت
گرفته سربسر ویرانه دل
شده در گلشن تن مرغ جان را
خط و خال تو دام و دانه دل
مرا نور علی چون مهر گردون
شده روشن ببام خانه دل

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.