راز سخن

شمارهٔ ۱۶۵

دل که شد از باده عشق رخت مینای راز

دل که شد از باده عشق رخت مینای راز
میکشد هر لحظه از یاد لبت صهبای راز
یار رخسار تو کاندر محفل دل ساقیست
باده ها در کام جان پیموده از مینای راز
سر عشقت تا شده در پرده دل پرده دار
هر دمم بررخ گشاید پرده از سیمای راز
دل بود صحرای راز و هست عشق لاله اش
بین چنانم لاله ها بشگفته در صحرای راز
بلبل خوش خوانم و هر لحظه از یاد گلی
بشکفد از گلشن دل بر رخم گلهای راز
دست عشقت بررخم بگشوده از هر سو دری
تا میان آورده اندر محفل دل پای راز
تا زده نور علی از دست سید جرعه
موج زن اندر دلش گردید صد دریای راز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.