راز سخن

شمارهٔ ۳۷۴

اگر تو نشنوی از ناله‌های زار چه حظ

اگر تو نشنوی از ناله‌های زار چه حظ
وگر تو ننگری از چشم اشکبار چه حظ
درآ به مشرب روحانیان و واصل شو
معاشران تو مستان تو هوشیار چه حظ
به چشم ما در و دیوار بوستان مستند
تو را که باده نمی‌نوشی، از بهار چه حظ
نمک به سینه مجروح چاشنی بخشد
اگر غمی ندهندت ز غمگسار چه حظ
کلید قفل همه گنج‌ها به ما دادند
به دست ما چو ندادند اختیار چه حظ
گرم به پهلوی ساقی به بزم بنشانند
مرا که بی‌خود و مستم ز اعتبار چه حظ
ز عمر آن چه گرامی‌تر است در سفرست
مرا که دل به غریبی است از دیار چه حظ
به لاف هم تک برق و براق می‌تازم
برون نمی‌رودم مرکب از غبار چه حظ
هزار ذوق «نظیری» به درد نومیدی‌ست
فریب وعده نباشد ز انتظار چه حظ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.