راز سخن

شمارهٔ ۳۱۹

دست کسی نبسته و افسون نکرده کس

دست کسی نبسته و افسون نکرده کس
هستی تمام برده و محزون نکرده کس
تلخی به خنده گفته و باطل نکرده خیر
نوشی به قهر داده و ممنون نکرده کس
رنجور آن نگاهم و محتاج آن لبم
مارم به جان گزیده و افسون نکرده کس
در جلوه گاه وصل تو از بس هجوم رشک
یوسف به چه فتاده و بیرون نکرده کس
احیای قبر ما که به کوی تو می کنند
عیسی به دار مانده و مدفون نکرده کس
جام شراب عیش حریفان لبالبست
بی غصه در پیاله ما خون نکرده کس
صد قرن بر محبت لیلی گذشته است
بیداد بر قبله مجنون نکرده کس
اعراض از کلام «نظیری » چه می کنی
انکار نخل قامت موزون نکرده کس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.