راز سخن

شمارهٔ ۲۸

این منم کاینسان خجل از خاک توس

این منم کاینسان خجل از خاک توس
میبرندم ای دریغ و ای فسوس
بیخود و درمانده و سرگشته‌ام
خشک لب از طرف جو برگشته‌ام
هر کسی کز طرف جو کامی گرفت
بر مراد کام خود جامی گرفت
در خور جامی نیامد کام من
لایق سنگی نشد هم جام من
شرح اوصاف گلم رهزن شده
لیک بسته چشم و در گلشن شده
بازگشته از گلستان خوار و زار
خود چه یابد کور از گل غیر خار
گشته یوسف را خریدار از کلاف
رانده با رخش اسبِ چوبین در مصاف
کیستم من رهروی بی راحله
کیستم من واپسی از قافله
بنده‌ای در کار خود درمانده‌ای
از در صاحب به خواری رانده‌ای
بندهٔ بیشرم و گستاخ و جسور
با که آوخ با خداوندی غیور
مستمندی خسته مسکینی غریب
از صلای عام سلطان بی نصیب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.