شمارهٔ ۲۱۰
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم
گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم
مستی از سر نهم و عاقل و فرزانه شوم
حلقه زد بر در دل سلسلهٔ طرهٔ دوست
چه کنم قسمتم اینست که دیوانه شوم
خمی از باده به کاشانه نهان ساختهام
گو دو روزی نتوانم که به میخانه شوم
رهنمایی کنمش تا به سر گنج مراد
دست دل گیرم و ویرانه به ویرانه شوم
زین پس از من طمع عقل مدارید که من
فرض تر دارم ازین کار که فرزانه شوم
از نشاط این چه توقع که غمین بنشیند
قدحی برکشم و سرخوش و مستانه شوم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.