راز سخن

شمارهٔ ۶۴

رقیب را مگر الفت بپاسبان باقیست

رقیب را مگر الفت بپاسبان باقیست
که باز نقش سجودش بر آستان باقیست
بناتوانیم ای دوست جای رحم نبود
که شد اگر چه دلم خون هنوز جان باقیست
مشوی روی من ای چشم خونفشان کاین گرد
بیادگارم از آن خاک آستان باقیست
چه جای گریه بود مغتنم شمار ای چشم
غبار ره که ز دنبال کاروان باقیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.