راز سخن

شمارهٔ ۲

بر سر کوی خرابات مقامی‌ست مرا

بر سر کوی خرابات مقامی‌ست مرا
نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی‌ست مرا
می‌روم تا چه کند مکرمت باده‌فروش
نقد جانی به کف و حسرت جامی‌ست مرا
ای اسیران قفس گوش بدارید فراز
با شما از چمن قدس پیامی‌ست مرا
دام بگشایی و جز سوی تو نگشایم گام
که بپا از دل سودازده دامی‌ست مرا
با وجود تو دگر جای ملالت نبود
در همه دهر مگو غیر تو کامی‌ست مرا
تو خداوند من و از تو همین لطفم بس
که مرا بینی و گویی که غلامی‌ست مرا
ترک خود گیر اگرت هست سر دوست نشاط
که همین در دل غم‌دیده مقامی‌ست مرا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.