راز سخن

شمارهٔ ۲۸۸

بعد از نگاه گرم، تبسم نمی‌کنی

بعد از نگاه گرم، تبسم نمی‌کنی
ما را امیدوار تکلم نمی‌کنی
در آتشند اهل محبت ز رشک هم
بر هیچ‌یک اگرچه ترحم نمی‌کنی
از جذبه کمند محبت که دلکش است
هرگز ره خرابه ما گم نمی‌کنی
افکنده‌ام ترا به زبانها و خوشدلم
کز شرم آن، نگاه به مردم نمی‌کنی
میلی، شود زیاده به رغم تو ظلم او
دیوانه‌ای که ترک تظلم نمی‌کنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.