راز سخن

شمارهٔ ۲۲۴

امشب می وصال، پیاپی کشیده‌ام

امشب می وصال، پیاپی کشیده‌ام
از دست ساقی عجبی می کشیده‌ام
نی بیم شحنه بود و نه پروای محتسب
تا روز، می به بانگ دف و نی کشیده‌ام
چون کرده‌ام خیال که با غیر همدمی
در گرمی طلب، قدم از پی کشیده‌ام
دایم کشیده‌ام ستم از دلبران، ولی
این کز تو می‌کشم،‌ ز کسی کی کشیده‌ام
میلی شکایتی که مرا هست از دل است
اینها که می‌کشم، همه از وی کشیده‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.