راز سخن

شمارهٔ ۱۹۱

ای چشم تو همچو فتنه خونریز

ای چشم تو همچو فتنه خونریز
چون می نگه تو فتنه‌انگیز
فریاد که از تپیدن دل
در هر نفس آتشم شود تیز
از بیخودی‌ام خوش آنکه باشی
گرم گله نصیحت آمیز
ای آنکه زنی دم از محبّت
از هستی خویشتن بپرهیز
برخیز و به پای دار بنشین
یا از سر کوی یار برخیز
میلی به اجل ترا چه دعوی‌ست
در دامن آن ستمگر آویز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.