راز سخن

شمارهٔ ۳۴ - افطار عشق

دیده معطوف دهان غنچه دلدار کردم

دیده معطوف دهان غنچه دلدار کردم
روزه‌دار عشق بودم، من به هیچ افطار کردم
روبه‌رو کردم گل روی تو، با گل در گلستان
پیش چشم مردم گلزار، گل را خار کردم
شمع را گفتم تو را عیب، این که رازت بر زبان است
از خجالت آب شد او، تا من این اظهار کردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.