راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۷۳۷

مجلس چو چراغ و تو چو آبی

مجلس چو چراغ و تو چو آبی
وز آب چراغ را خرابی
خورشید بتافته‌ست بر جمع
رو تو ز میان که چون سحابی
بر خوان منشین که نیک خامی
کو بوی کباب اگر کبابی
در پیش شدی که حاجبم من
والله که نه حاجبی حجابی
چون حاجب باب را نشان‌هاست
دانند تو را که از چه بابی
گشتی تو سوار اسب چوبین
از جهل به حمله می‌شتابی
یا عشق گزین که هر سه نقد است
یا زهد چو طالب ثوابی
با بیداران نشین و برخیز
کاین قافله رفت تو به خوابی
از شمس الدین رسی به منزل
و اندر تبریز راه یابی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.