راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۱۰۱

سیر گشتم ز نازهای خسان

سیر گشتم ز نازهای خسان
کم زنم من چو روغن به لسان
بعد از این شهد را نهان دارم
تا نیفتند اندر او مگسان
خویش را بعد از این چنان دزدم
که نیابند مر مرا عسسان
هر زمان جانب دگر تازم
بی‌رفیقان و صاحبان و کسان
ای خدا در تو چون گریخته‌ام
این چنین قوم را به من مرسان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.