راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۹۳۳

برخیز و صبوح را برنجان

برخیز و صبوح را برنجان
ای روی تو آفتاب رخشان
جان‌ها که ز راه نو رسیدند
بر مایده قدیم بنشان
جان‌ها که پرید دوش در خواب
در عالم غیب شد پریشان
هر جان به ولایتی و شهری
آواره شدند چون غریبان
مرغان رمیده را فرازآر
حراقه بزن صفیر برخوان
هرچ آوردند از ره آورد
بیخود کنشان و جمله بستان
زیرا هر گل که برگ دارد
او بر نخورد از این گلستان
عقلی باید ز عقل بیزار
خوش نیست قلاوزی زحیران
جغد است قلاوز و همه راه
در هر قدمی هزار ویران
ای باز خدا درآ به آواز
از کنگره‌های شهر سلطان
این راه بزن که اندر این راه
خفت اشتر و مست شد شتربان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.