راز سخن

غزل شمارهٔ ۳۴۹

مبر رنج ای برادر خواجه سختست

مبر رنج ای برادر خواجه سختست
به وقت داد و بخشش شوربختست
اگرچه باغ را نیمی گرفته‌ست
ولیکن سخت بی‌میوه درختست
گشاده ابروست و بسته کیسه
مشو غره که او را سیم و رختست
دو دستش را به تخته دوختستند
چه سود ار خواجه بر بالای تختست
وجودش گرچه یک پاره‌ست چون کوه
سخااش مرده است و لخت لختست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.