راز سخن

رباعی شمارهٔ ۱۲۴۲

روزی به خرابات تو می میخوردم

روزی به خرابات تو می میخوردم
وین خرقهٔ آب و گل بدر می‌کردم
دیدم ز خرابات تو عالم معمور
معمور و خراب از آن چنین میکردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.