راز سخن

بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را

قوم گفتند ای گروه این رنج ما

قوم گفتند ای گروه این رنج ما
نیست زان رنجی که بپذیرد دوا
سالها گفتید زین افسون و پند
سخت‌تر می‌گشت زان هر لحظه بند
گر دوا را این مرض قابل بدی
آخر از وی ذره‌ای زایل شدی
سُدّه چون شد آب ناید در جگر
گر خورد دریا رود جایی دگر
لاجرم آماس گیرد دست و پا
تشنگی را نشکند آن استقا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.