راز سخن

شمارهٔ ۴۸ - خانهٔ آهن

یکی پادشا خانه‌زآهن بساخت

یکی پادشا خانه‌زآهن بساخت
شبی آتش افتاد و آهن گداخت
پژوهش گرفتندکآن از چه بود
شراری چنین بی‌امان از چه بود
پس از جهد بسیار بردند راه
به دود دل عاجزی بی گناه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.