شمارهٔ ۵ - در میگساری
می مخور ور خوری مدام مخور
می مخور ور خوری مدام مخور
جز شب آن هم میان شام مخور
عرق ساده به ز کنیاک است
به ز مرفین و جرس و تریاک است
چون ز پنجه شدی به سال فزون
بایدت خورد گندمی افیون
این من از ده طبیب بشنیدم
خود ازو نیز چیزها دیدم
گر تو را نیست حال معده خراب
میتوان خورد گاهگاه شراب
چون بهدست آیدت شراب کهن
همره شام یک دو جام بزن
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.