راز سخن

شمارهٔ ۳۷ - پروانه

آن شمع دل‌افروز من از خانهٔ من رفت

آن شمع دل‌افروز من از خانهٔ من رفت
پروای گلم نیست که پروانهٔ من رفت
دارم‌ صدف‌آسا کف‌ خالی و لب خشک
تا ازکفم آن گوهر یکدانهٔ من رفت
چون باغ خزان دیده ز پیرایه فتادم
زبن شاخه پرگل که زگلخانهٔ من رفت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.