راز سخن

شمارهٔ ۲۶۸

ای صبا صبحدم چون‌رسی سوی او

ای صبا صبحدم چون‌رسی سوی او
حال من عرضه ده با سگ کوی او
مدتی شد که من از آن گلم بی‌خبر
تا رسد غافلم از کجا بوی او
از خطش شد مرا دوخته چاک دل
بخیه زد آخر این چاک را موی او
آگهی کز مژه خون دل جوشدم
گرزمی دیده لاله‌گون روی او

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.