شمارهٔ ۲۶۷
میرم چو ز من دور شود آن بت دلجو
میرم چو ز من دور شود آن بت دلجو
ربط تن و جان است به هم ربط من و او
از بیکسیام نیست شکایت که بود بس
با داغ توام الفت و با درد توام خو
در دادن جان حاجت سعی اجلم نیست
بس باشدم ایمایی از آن گوشه ابرو
چندان که تکلم نکند آن لب خاموش
دارد به حریفان سخن آن چشم سخنگو
گم گشته دلم را طلبد از خم آن زلف
جویند و نیابند گر از حلقه گیسو
تنها نه منم بسته زلفت که بسی هست
جان در بن هر تارش و دل در سر هر مو
بارد همه طراری از آن طره پرفن
ریزد همه عیاری از آن نرگس جادو
گر زان که کشم از غم عشقت نهای آگاه
زان روز که من دیدهام آن عارض نیکو
بنگر که شود صورت عالم به تو روشن
در آینهای آئینه روی آینه رو
خوش آنکه خرامی تو سوی گلشن و مشتاق
چون سایه فتد در پی آن قامت دلجو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.