شمارهٔ ۲۴۵
لطف از اول داشت یار من به من
لطف از اول داشت یار من به من
زآن سبب نگذاشت کار من به من
بست از خونم حنا دیدی چه کرد
عاقبت از کین نگار من به من
تا رود کی بر سر کویش به باد
مانده این مشت غبار من به من
غنچهسان خون شد دلم تا کی ز لطف
رخ نماید گلعذار من به من
زد به تیر و بر سرم ناید ببین
خصمی عاشقشکار من به من
گر به دل بینم رخش از لطف اوست
داده این آیینه یار من به من
کجروم من او عنانم دارد آه
گر دهد یار اختیار من به من
از هنر مشتاق نالم نه ز چرخ
کین شکست آمد ز کار من به من
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.