راز سخن

شمارهٔ ۱۴۵

من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسد

من و پاس تیر جفای او که مباد بر جگری رسد
که ز غیرتم کشد آن ستم که ز دوست بر دگری رسد
طلبی نگین وصال او به کف اینقدر ز چه مدعی
گهری چنین نه سزا بود که به چون تو بدگهری رسد
همه بلبلان و سرود خوش من و ناله‌ای که درین چمن
ز سرایتش دو سه قطره‌ای ز دلی به چشم تری رسد
بنشان ز بوسه آتش دل تشنه‌کام وصال خود
چه زیان دجله ز قطره‌ای که به آتشین‌جگری رسد
نکنم طلب ز جحیم هم که تری ز چشم ترم برد
که عیان بود چه به قلزمی ز حرارت شرری رسد
ز تو شهره‌ام چه به شهر و کوچه نهان کنم غمت از عدو
به کسی که شق شده پرده‌اش چه ضرر ز پرده‌دری رسد
تو که باغ پرگل و میوه‌ای چه تمتع از تو که هیچگه
نه به بلبلان ز تو نکهتی نه به باغبان ثمری رسد
شده روزگار من این چنین ز غمت سیاه و نیم غمین
نرسد ز دور فلک شبی که نه از پیش سحری رسد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.