راز سخن

شمارهٔ ۹۱

بر لب بغیر ناله که دمساز مانده است

بر لب بغیر ناله که دمساز مانده است
از دوریت بما چه دگر باز مانده است
آمد خزان عمر و هوای چمن بجاست
پر رفته است و حسرت پرواز مانده است
چون دل زید به پنجه مژگان او که صید
سالم کجا بچنگن شهباز مانده است
دارم ز دیر و کعبه بدل رو که این در است
در عشق اگر دری بر خم باز مانده است
کردم بباغ ناله‌ای و تا ابد مرا
از شوق غنچه گوش بر آواز مانده است
جز من که در دلم غمت افسرده پاکرا
در خانه سیل‌خانه برانداز مانده است
مشتاق را ز عشق بود بوی گل کجا
پنهان بزیر پرده غماز مانده است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.