راز سخن

شمارهٔ ۶۰

ز الفت خوبان که سودش اشک و آهی بیش نیست

ز الفت خوبان که سودش اشک و آهی بیش نیست
بهره‌ای گر هست عاشق را نگاهی بیش نیست
پیک عاشق سوی معشوقان نگاهی بیش نیست
ترجمان بی‌زبان عشق آهی بیش نیست
نیست شکر و شکوه‌ای ز افزایش و کاهش مرا
چون هلالم مدت این هر دو ماهی بیش نیست
هست جویای حقیقت را به کفر و دین چه کار
سجده دیر و حرم رسمی و راهی بیش نیست
هر دمم سوزی به جرم عشق و حیرانم که هست
این گنه را صد عقاب و خود گناهی بیش نیست
تشنه کام عشق را از آتش حسرت مسوز
از سحابی قطره رزق گیاهی بیش نیست
گر شب و روز جهان مشتاق آخر شد چه غم
آن شب تاری و این روز سیاهی بیش نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.