راز سخن

ابیات

بخش ۴

شیخ گفت امشب ابرهیم خوانده است:

من بودم و او واو و من اینت خوشی

این چنین سه چهار تن بود چنین باید گفت:

من بودم و او واو و او اینت خوشی.

خواهی کی کسی شوی ز هستی کم کنناخورده شراب وصل مستی کم کن
با زلف بتان دراز دستی کم کنبت را چه گنه تو بت پرستی کم کن
گرفت خواهم زلفین عنبرین ترابه بوسه نقش کنم برگ یاسمین ترا
هر آن زمین که تو یکره برو قدم بنهیهزار سجده برم خاک آن زمین ترا
هزار بوسه دهم بر سخاء نامۀ تواگر ببینم بر مُهرِ او نگین ترا
به تیغ هندی گو دست من جدا بکننداگر بگیرم روزی من آستین ترا
وگرچه خامُش مردم که شعر باید گفتزبان من بروی گردد آفرین ترا
تا روی ترا بدیدم ای شمع طرازنی کار کنم نه روزه دارم نه نماز
چون باتو بوم مجاز من جمله نمازچون بی‌تو بوم نماز من جمله مجاز
تقنع بالکفاف تعش رخاءًولاتبغ الفضول مع الکفاف
ففی خبز القفار بغیر أدمو فی ماء القراح غنی و کاف
وکل تزین بالمرء زینوازینه التجمل بالعفاف
واحببت اولاد الیهود باَسرِهِملاجلک حتی کدتُ ان اَتهوّدا
اصلی فأزوی قبلتی متعمدالقبلتکم فاشهد صلاتی لتشهدا
وانی لاهدی فی صلاتی بحبکمبتوریة موسی ثم فرقان احمدا
ولولا مقال الکاشحین و بغضهملعبدت یوم السبت فیمن تعبدا
و کان دخول النار فی الحب هینااذاکان من نهواه فی الحب مسعدا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.