حیف انسانم و میدانم تا همیشه تنها هستم
تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم
تکیه بر جنگل پشت سر، روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمیدانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است، حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است، در چه حالی آیا هستم؟
کوچ مرغان را میبینم، موج ماهیها را نیز
حیف انسانم و میدانم، تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن، از غبار فردا هستم
صفحهای ماسه بر میدارم، با مداد انگشتانم مینویسم
من آن دستی که رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم میخندند، من به چشمانم میگویم
زندگی را میبینی بگذار این چنین باشم تا هستم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.