راز سخن

دهاتی

ساده بگم دهاتی‌ام، اهل همین نزدیکیا

ساده بگم دهاتی‌ام، اهل همین نزدیکیا
همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا
ساده بگم، ساده بگم، بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیم با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من گل‌های زینتی نداشت
اسب نجیب ده من نعلای قیمتی نداشت
اما همون چهار تا دیوار با بوی خوب کاگلش
اما همون چن تا خونه با مردم ساده دلش
برای من که عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم
دنیاییه که دیدنش اگرچه مثل قدیما راه درازی نداره
اما می دونم که دیگه دنیای خوب سادگی به من نیازی نداره

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.