راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

محمدحسن بارق شفیعی | متن شمارهٔ 507035

مادر، مرا ببخش!

می‌خواستم به باغ تو، نخل امید من

سبز و بلند و شنگ و شکوفا شود، نشد!

هر شاخه،

هر ستاخ –

پُر برگ‌و‌بار و خرّم و زیبا شود، نشد!

هر برگ گل به شاخ:

تصویر جلوه‌پرور فردا شود، نشد!

مادر، مرا ببخش!

می‌خواستم به گاهِ بهارِ شکوفه‌ها

ذرّات جان من

چون نور عشق

گرم و شتابان و پُر فروغ:

در رگ رگِ شکفتن گل‌ها شود، نشد!

مادر، مرا ببخش!

می‌خواستم ز چاکِ گریبانِ دره‌ها

این‌پاره‌های پیکر خونین کوهسار

- وادیِّ خامشان -

تا شعله‌زار دامن تفتان دشت‌ها

با شبنم بهار چمن شست‌و‌شو دهم

تا هر که بنگرد به تو، شیدا شود، نشد!

مادر، مرا ببخش!

می‌خواستم که هر چه ز خاک تو سر زند

با رنگ و بوی زینت روی زمین شود،

می‌خواستم که هر که به نام تو می‌زید:

نیروی آفرینش عصر نوین شود،

- جهان آفرین شود-

طراح نظم تازهٔ دنیا شود، نشد!

مادر، مرا ببخش!

می‌خواستم به دامن صحرا، چکادِ کوه،

بر اوج سبز شاخ ِ سپیدار دیرسال:

هر زندخوان زندهٔ باغ و بهار تو

بهتر ز هر عقاب فضا گردِ کاینات

سیمرغ ره‌گشای ثریا شود، نشد!

مادر، مرا ببخش!

که در روزگار من:

«آیین طالبانه»ی بگذشته‌های دور،

پرغوی جنگلیّ ِ ستمبارگان زور

دست ستم ز دامن پاکت رها نکرد.

مادر، مرا ببخش!

می‌خواستم برون و برون‌تر ز خویشتن

هر همزمان من

از دانگی برون جهد و خرمنی شود

یعنی به رغم «من» همه‌جا «ما» شود، نشد!

مادر، مرا ببخش!

زین واپسین «گناه»

می‌خواستم تمامت این‌ناتمام‌ها،

این‌ایده‌آل‌ها،

از من جدا شود

وین جان ناتوانِ ز «آینده» ناامید،

بی‌انتظار و بی‌خود و تنها شود، نشد!

بهمن ۱٣۸۱ خورشیدی ( جنوری ٢٠٠٣ میلادی

روتنبورگ هوم – آلمان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.