شمارهٔ ۵۰۷
مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر او
مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر او
فغان اگر سر موئی شود کم از سر او
نه کاکل است که بر سر فتاده سر و مرا
همای حس فکنده است سایه بر سر او
برابری به مه او روی نکرد مهی
که رو نساخت چو آیینه در برابر او
اگر نقاب گشاید گل سمنبر من
به گلستان چه نماید گل و سمن بر او
مرا ز دولت صد سالهٔ وصال آن به
که غیر یک نفس آواره باشد از در او
چو قتل بیگنهان خواهی ای فلک ز نهار
بریز خلق من اول ولی به خنجر او
چو محتشم شرف این بس که خلق دانندم
کمین بندهای از بندگان کمتر او
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.