راز سخن

شمارهٔ ۳۵۶

به هجر یار که از غیر آن ندارم حظ

به هجر یار که از غیر آن ندارم حظ
چنان که ز وصل آن چنان ندارم حظ
به غیر حیرت عشقت چه باعث است ای گل
که چشم دارم و از گلستان ندارم حظ
ز بس که خورده‌ام از قاصدان فریب اکنون
به هیچ مژده من بدگمان ندارم حظ
نوید عمر ابد هم به گوش ناخوش نیست
که بی تو بس که به جانم ز جان ندارم حظ
به هم زدی سفرم کاش خانمان سکون
که از وطن من بی‌خانمان ندارم حظ
زهم ببر ز من ای همزبان که من بی او
زبان ندارم و از هم زبان ندارم حظ
ره جهان دگر محتشم کنون سر کن
که بهر عمر چنین زین جهان ندارم حظ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.