راز سخن

شمارهٔ ۵۱

می درفگن به جام که مست شبانه‌ایم

می درفگن به جام که مست شبانه‌ایم
ما را سه‌گانه ده که درین ره یگانه‌ایم
زان جام آبگینه به رغم زمانه زود
آبی بده که تشنه به خون زمانه‌ایم
از زلف و خال، دانه و دامی بساز از آنک
ما صید عالم از پی این دام و دانه‌ایم
ار نقل و شمع نیست ز لب نقل ما بساز
ما خود چو شمع از آتش دل در میانه‌ایم
از مدح شاه و جام می لعل چاره نیست
تا پای بست گردش این جام خانه‌ایم
شه‌زاده پهلوان که همی‌گویدش جهان
مقصود کاینات تویی ما بهانه‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.