راز سخن

شمارهٔ ۴۷

بردی دل من ز چشم مخمور

بردی دل من ز چشم مخمور
ای چشم بدان ز چشم تو دور
چشمت مرساد چشم کامروز
در چشم منی چو چشمه نور
ای چشم و چراغ من نگوئی
تا چشم تو از چه گشت مخمور
تا بر رخ تو فتاد چشمم
یک لحظه نئی ز چشم من دور
از چشم بدان بترس زنهار
ای گشته به چشم خویش مغرور
بی چشم تو چشم مجد همگر
شد چشمه خون و هست معذور

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.