راز سخن

شمارهٔ ۱۸۹

عشق آمد و مرا ز الم می‌کند خلاص

عشق آمد و مرا ز الم می‌کند خلاص
شوق غم توام ز ستم می‌کند خلاص
شور جنونت ار برسد یک‌ جهت مرا
از ورطه وجود و عدم می‌کند خلاص
یاری کند اگر مژه در راه کوی دوست
ما را ز دست نقش قدم می‌کند خلاص
یک جلوه تو ای مه من بت‌پرست را
یک‌بارگی ز قید صنم می‌کند خلاص
وصلت دچار گر شود ای دل‌ربا مرا
از جستجوی دیر و حرم می‌کند خلاص
ما را دل از نظاره گل‌های داغ تو
از آرزوی باغ ارم می‌کند خلاص
قصاب اگر نقاب گشاید ز رخ نگار
دست مرا ز دامن غم می‌کند خلاص

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.