راز سخن

شمارهٔ ۴۱۳

توان غم تو ز جان خراب دزدیدن

توان غم تو ز جان خراب دزدیدن
اگر ز شعله توان اضطراب دزدیدن
حباب‌وار برآور ز آب دیده سری
چو دیده چند توان سر در آب دزدیدن؟
خیال هندوی چشم تو در نمی‌آید
به چشم خلق، مگر بهر خواب دیدن
ز موج گریه‌ام افتد به گردن خورشید
ز روی آب، شکم چون حباب دزدیدن
دلی که وصل تو جوید به حیله، آن یابد
که طفل مکتبی از آفتاب دزدیدن
چو گل ز پرده برون‌آ، که بشکفد گلشن
چو غنچه، روی چرا در نقاب دزدیدن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.