راز سخن

شمارهٔ ۲۲۲

چون کشته نگاه تو سوی کفن رود

چون کشته نگاه تو سوی کفن رود
جان ز تن برون شده بازش به تن رود
بوی گلاب از نفسش می‌توان شنید
آن را که بر لب از گل رویت سخن رود
جذب محبت است که گلگون عنان خویش
بربوده از سوار و سوی کوهکن رود
زحمت مکش رقیب، که در فصل گل به باغ
بلبل کند ترانه و زاغ و زغن رود
قدسی ترحم است بر احوال آنکه او
از کوی دوست با دل پرخون چو من رود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.