راز سخن

شمارهٔ ۴۷

چو شخص سایه ندیده کسی هلاک مرا

چو شخص سایه ندیده کسی هلاک مرا
سرشته‌اند به آب حیات، خاک مرا
مرا ز عشق غرض آه دردآلودست
مباش گو اثری آه دردناک مرا
جواب دعوی دشمن بس این که دامن دوست
گواه پاکی خود کرد عشق پاک مرا
زیادکردن تبر تو می‌سپارم جان
چه جای زحمت پیکان بود هلاک مرا؟
منم به بزم سخن آن شراب روحانی
که خضر آب بقا داده است تاک مرا
چو لاله پیرهنم بخیه برنمی‌دارد
رفوپذیر مدانید جیب چاک مرا
نگویم این که مرا برنیاورند افلاک
برآورند، ولی بعد مرگ، خاک مرا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.