راز سخن

شمارهٔ ۳۹

پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش را

پرهیز ده ز هجر گرفتار خویش را
بنگر شکسته‌رنگی بیمار خویش را
بهر ذخیره شب هجر تو روز وصل
کم کرد دیده گریه بسیار خویش را
بیداد دوست چون ستم چرخ عام نیست
دانسته‌ام غرور ستمکار خویش را
جز شغل دوستی نبود کار دیگرم
شکر خدا که یافته‌ام کار خویش را
قدسی هوای باغ و لب جو چه می‌کنی
دریاب فیض سایه دیوار خویش را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.