راز سخن

شمارهٔ ۳۱۰

تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود

تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصود
جناب حضرت محبوب عاقبت محمود
مرا که طاقت هجران نمانده است،ای دوست
بیا که عمر عزیزست،میشود نابود
یقین که هیچ ندانست قدر عمر عزیز
کسی که در ره عشقت نکرد ترک وجود
مرا که خیل خیال تو یار غار آمد
بروز هیچ نیاسود و شب دمی نغنود
بیا بمجلس رندان عشق و خوش بشنو
هزار ناله بربط، هزار نغمه عود
شبی خیال رقیبم بخاطر آمد و عقل
خطاب کرد بجان :«بئس وارد المورود»
بیار، ساقی جان، باده مصفا را
بده بقاسم مسکین،برغم شیخ جحود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.