راز سخن

شمارهٔ ۱۱۵

گرچه افتاد ز هجرش گرهی در کارم

گرچه افتاد ز هجرش گرهی در کارم
همچنان چشم کرم از کرمش می‌‏دارم‏
می‏‌کشم بار چه کوه غم هجران امروز
تا که فردا دهد آن شه به بر خود بارم
به صد امید نهادیم در این بادیه پای
ای دلیل ره گمگشته فرو مگذارم
پاسبان حرم دل شده‌‏ام در همه شب
تا در این پرده جز اندیشهٔ او نگذارم‏
دیدهٔ بخت به افسانهٔ او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم‏
فیض از حافظ شیراز گرفت این ابیات
«در غم هجر تو می‏‌خوانم و خون می‏‌بارم»

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.