راز سخن

شمارهٔ ۸۳

به حدیث آی و علوم خودم از یاد ببر

به حدیث آی و علوم خودم از یاد ببر
خرمن دانش ما را همه گو باد ببر
تا که از لفظ دُر افشان تو علم آموزیم
گو بیا سیل و کتب خانه ز بنیاد ببر
به ولایت زده‏ام دست شفاعت محکم
همره خود به بهشت آیدم و شاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
گر بمیرم من از این درد به وصلش نرسم
به سر رهگذرش خاک من ای باد ببر
سخت در حیرتی از غیبت مهدی ای فیض
این وساوس ز دل، این دغدغه از یاد ببر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.