شمارهٔ ۲۸
سئوال طلعت از آن حضرت ارچه بیادبی است
سئوال طلعت از آن حضرت ارچه بیادبی است
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است
نهفته حق رخ و باطل به عشوه جلوهکنان
بسوخت عقل ز حیرت که این چه بوالعجبی است
ز شوق نور حضورش بسوخت دل آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است
به نیم جو نخرم طاق قیصر و کسری
مرا که درگهش ایوان و سایهاش طلبی است
علاج درد دل ما شراب وصل شماست
نه در صراحی و چینی و شیشه و حلبی است
ز فیض مهر تو دل را امیدواریها
به گریه سحری و نیاز نیمشبی است
مپرس سرّ نهان بودن امام ای فیض
که کارهای خدا را سئوال بیادبی است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.