غزل شمارهٔ ۹۵۶
خوش آندم کز در احسان در آئی
خوش آندم کز در احسان در آئی
میان جمع ما خوبان در آئی
ز روی لطف در غمخانهٔ هجر
برای جان مشتاقان در آئی
ز چشم و لب کنی عشاقرا مست
ز بهر جان مخموران در آئی
بزلف و خال دلها را کنی صید
بتیر غمزه بهر جان در آئی
تطاولها کنی ز آن زلف و گیسو
بقصد جان مسکینان در آئی
بپایت خوش برافشانیم جانها
در آنساعت که دست افشان در آئی
ز شادی جان دهد از غم رهد فیض
گرش در کلبهٔ احزان در آئی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.