راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۸۱

گه جلوه لاهوت دهد جام شرابم

گه جلوه لاهوت دهد جام شرابم
گه عشوهٔ نا سوت فریبد بسرابم
گه نقل و کباب از کف جانانه ستانم
گه فرقت جانانه کند سینه کبابم
جز محنت دوریش عقابی نشناسم
جز شادی نزدیکی او نیست ثوابم
بی‌دوست یکی تشنه لب گرسنه چشمم
با دوست چو باشم همه نانم همه آبم
شد عمر گرامی همه در مدرسها صرف
کو عشق که فارغ کند از درس و کتابم
کو عشق که معمور کند خانه دل را
عمریست ز ویرانی دل خانه خرابم
تا چند درین بادیه سرگشته توان بود
ای خضر خدا ره بنما راه صوابم
فیض و سر تسلیم و رضا بر قدم دوست
گر تیغ کشد بر سر من روی نتابم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.